|
ایرانیان ایرانی
|
تقدیم به تنهاترین و بهترین عشق زندیگم...... چه شد در من؟نمیدانم فقط دیدم پریشانم فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم... در غوغای زندگی تا سکوت مرگ دوستت دارم ، تاوان آن هر چه باشد ، باشد .. به امید چتر فردایت خیس بارانم ، از طلوع عشق تا غروب سرنوشت دوستت دارم ... از شروع نفس های حضرت آدم تا آخرین نفسهای آخرین آدم دوستت دارم! دوستت دارم ؛این تعارف نیست زندگی ِ من است!
برایت نوشتم دوستت دارم میدانم که تعدادشو نمیدانی امامیدانم که میخوانی ...... دوستت دارم.... [ شنبه 21/8/90 ] [ 9:0 صبح ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
بردم داداشم رو رسوندم کلاس،برگشتم ...مامانم میگه رسوندیش؟پَ نه پَ انداختمش تو چاه اینم پیرهنشه . دیروز سوار تاکسی شدم؛ یه آقایی پیشم نشسته بود!میرفت که بخوابه و کج میشد سمت من!!صداش زدم؛ میگه : اذیت میشید؟گفتم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ صدات زدم که بگم سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره.....
داداشم امروز رفت مدرسه وقتی برگشت از اونجایی که امسال اولین سالیه که نمیرم مدرسه خیلی مشتاقانه ازش پرسیدم امروز بهتون درس دادن؟گفت پـَـَـ نــه پـَـَــــ نشستن نگاهمون کردن ببینن توی این 3 ماه قیافمون تغییر کرده یا نه..
رفیقم گوشیمو گرفته زنگ زده به دوست دخترش داره نیم ساعت صحبت میکنه منو نگاه میکنه میگه قبض موبایلت زیاد میاد قطع کنم ؟ پـــَ نه پــَـــ یه خورده دیگه ادامه بده داریم ردشو میزنیم، ادامه بده ... یارو اومده میگه جا گرفتی؟؟ میگم بله.!!میگه میاد ؟؟ میگم آره.! یارو رفت.... ... خلاصه عموم رسید و منو دید که ایستادم تو جا پارک..... ... ... میپرسه جا گرفتی واسم؟ گفتم بله عمو. رفتیم ونشستیم..نیم ساعت بعدش با پسر عموم رفتیم کوه تا اون لحظه خیلی خودمو کنترل کرده بودم نفس نفس زنان رسیده بودیم تا وسطاش. پرسید : خسته شدی؟؟ و من از اونجا هولش دادم پایین ودو تا پا با یه دستش شکست..!! [ جمعه 20/8/90 ] [ 8:35 عصر ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
"ضرب المثلهای حقوقی " حقیقت را میتوان خم کرد ولی نمیتوان انرا شکست -ایتالیایی _ حرف حق شمشیری است برنده -فارسی- _قاضی خوب همسایه بد است -امریکائی- _حقیقت و گل سرخ هر دو خار دارند -اسپانیائی- _حقیقت نیش می زند و دروغ درمان میکند -ایتالیایی- _ انکه تهمت میزند هزار بار میکشد ولی قاتل فقط یک بار میکشد -چینی- ـ اگر مرد دنبال زن افتد به ازدواج گرفتار می شود ولی اگر زن به دنبال مرد افتد بدبخت و بیچاره می شود -عبری- ــ تخم مرغ دزد شتر مرغ دزد می شود -فارسی- ـ جهنم و محکمه عدالت همیشه باز هستند -المانی- ـ از دو کس حقیقت را مپوشان یکی پزشک و دیگری وکیل عدلیه -فرانسوی- ـ ازدواج زودش اشتباه است و دیرش اشتباهی بزرگتر -فرانسوی- ـ انکه میدزدد به دار اویخته نمیشود بلکه انکه گرفتار میگردد به دار اویخته میشود -چک- ـ برای انکه پیش روی قاضی قرار نگیری پشت سر قانون راه برو -انگلیسی- _روباه نباید موقع محاکمه مرغ قاضی دادگاه باشد -چینی- ــ هیچ سارقی بدتر از یک کتاب بد نیست -ایتالیایی- ـ هیچ قاضی ایی نجات نمی یابد مگر اینکه جهنم پر شده باشد -مونتونگرویی- ـ وجدان یگانه محکمه ایست که در ان به وکیل دادگستری احتیاجی نیست -انگلیسی - ـ دیوانه جریمه می دهد و عاقل رشوه -اذربایجانی [ جمعه 20/8/90 ] [ 5:23 عصر ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
یه شخصی از خیابون رد میشده ، میبینه یه بچه اصفهانی نشسته کنار خیابون گریه میکنه. جلو میره و میگه چی شده عزیزم ، پسر بچه میگه سکه 25 تومانی ام را گم کرده ام. مرد میگه اینکه گریه نداره بیا این25 تومانی مال تو! باز هم به گریه کردن ادامه میده ، مرد میپرسه دیگه چیه ؟ بچه میگه اگه اون سکه را گم نکرده بودم الان 50 تومن پول داشتم زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر روانشناس میره .. زنی رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟خداوند مهربانانه فرمود: بنده ی من! اگر با کشتن، تو را از شوهرت بستانند، به او بیست میلیون می رسد، ولی اگر او را بکشند تو صاحب چهل میلیون می شوی زن خندید و گفت: خدایا حکمتت را شکر! [ جمعه 20/8/90 ] [ 12:48 صبح ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
تنظیم شکوائیه و اقامه دعوی کیفری [ پنج شنبه 19/8/90 ] [ 11:53 عصر ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
داستان چنگیزخان مغول و شاهین پرنده یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. [ پنج شنبه 19/8/90 ] [ 11:42 عصر ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
این داستان نقل قول از یکی از دوستانه......یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش.این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصداراه افتاد.هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره.تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می دادیم سوار ماشین ما شده بود. [ پنج شنبه 19/8/90 ] [ 11:0 عصر ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
سگ که استخوانی را از یک آدم مهربان دریافت نموده بود با عجله به طرف کلبه پیرزن می دوید . او برای رسیدن به خانه باید از روی پل چوبی عبور می کرد ، در حین عبور کردن در درون آب رودخانه تصویر خودش را دید اما او نمی دانست آن تصویر متعلق به خود اوست او دید یک سگ پایین پل ، استخوانی بزرگ در دهان دارد استخوانی شاید بزرگتر از استخوان خودش . سگ حریص برای گرفتن استخوان به درون رودخانه پرید .سگ حریص به سختی و تلاش زیاد جان خود را نجات داد و از رودخانه بیرون آمد . حالا او دیگر استخوان خودش را هم نداشت چون آن را هم آب برده بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : « نادان همیشه از آز و فزون خواهی خویش خسته است . » [ پنج شنبه 19/8/90 ] [ 10:0 عصر ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : [ پنج شنبه 19/8/90 ] [ 6:40 عصر ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
دعای مطالعه........ این دعا قبل از مطالعه بخون کمک خوبی بهت میکنه ... الهم الخرجنی من الظلمات وهم (خدایا در آور مرا از تاریکیهای وهم و گرامیم دار بنور فهم خدایا بگشای بر درهای رحمتت را و نشر کن بر ما خزائن دانشت را به حمتت ای مهربنترین مهربانان) [ چهارشنبه 18/8/90 ] [ 7:47 عصر ] [ حسین عرب پور سلیمی ]
[ نظر ]
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | // Created with FeedSweep Widget feed control v5.0.1.0
// http://www.FeedSweep.com
-->
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |